فصل اول : باد
این فصل در حکم مقدمه ی رمان محسوب می شود و مقدمه ای که به طور مختصر در صفحات کمی از کتاب مخاطب را با خود همراه می کند و ذهن او را درگیر قصه داستان می کند. اگر برای کی مقدمه رسالتی چون فضا سازی برای داستان ، آشنایی با شخصیت های آن و ایجاد انگیزه ای برای مطالعه ی رمان قایل باشیم این ها همه مواردی است که در فصل اول رمان طوفان دیگری در راه است دیده می شود.
فصل دوم : رعد و برق
این فصل که با عنوان رعد و برق در کتاب نگاشته شده است از جمله ی ضعیف ترین بخش های کتاب است . توضیحات نابجا و نامناسب و پیرنگ بسیار ضعیف ، تلاش برای جذب مخاطب به هر شیوه ی ممکن و... از جمله ضعف های اساسی این فصل محسوب می شود.
فصل دوم در توضیح حوادث شب ازدواج جوان است که مجبور به ازدواج با دختری از وابستگان به دربار است و زینت که خواننده ای جوان و با استعداد است در نظر گرفته می شود که اجرای برنامه داشته باشد .
طبق روایت نویسنده در میان برنامه است که کمال وارد مجلس عروسی شده و با حالتی سرشار از خشم غضب و شهوت شروع به سنگ پرانی به زینت می کند . مجلسی که در آن حاج امین یعنی پدر کمال هم حضور دارد.
در سراسر داستان خواننده با تناقضات مختلفی روبرو می شود که برای بخش عمده ای از این تناقضات پاسخی ندارد. از جمله ای این تناقضات این است که کمال با آن توضیحات که در ابتدای نقد گفته شد وارد مجلس عروسی می شود که زینت در آن مشغول رقص و آواز است.
زینت حال کمال را در آن لحظات به کرکسی تشبیه می کند که چنگال هایش را در تن او فرو کرده باشد.
همین طور زینت در توصیف حالات کمال می گوید« کاش در نگاهش فقط شهوت بود، عطش بود، ولع بود یا خشم کینه بود .»
پس در این بخش از داستان زینت کاملا اعتراف می کند به اینکه نگاه آن جوان سرشار از شهوت و خشم و کینه بود . همچنین در همین راستا در جای دیگر ( صفحه ی30) می گوید « سر در گوش ویولون زن فرو بردم و گفتم : برو به آن جوان بگو فلانی امشب مال توست فقط آرام باش.» همان طور که می بینیم نگاه شهوت آلود جوان به زن رقاصه کاملا مشهود و غیر قابل انکار است ولی اتفاقاتی که در ادامه این فصل داستان روایت می شود خواننده را با تناقض شدید و جدی روبرو می کند که فقط با فراموش شدن است که این تناقض حل می شود و نه راه دیگر.
این اتفاق آنست که در ادامه رمان جوانک با نشستن در ماشین زینت به آرامش می رسد و وقتی رمان بیشتر پیش می رویم می بینیم در کمال ناباوری زینت برای آن جوان تبدیل می شود به مادر.
این چرخش زینت از زنی که کمال با نگاه خشم و عقده و شهوت که در وصف او از فواره استفاده می شود به مادری مهربان در فصل های پایانی به مادری فهیم، مومن و صاحب کرامت چیزی است که مخاطب را دچار تناقض می کند.
به نظر من یکی از مهمترین و شاید مهمترین انتقاد محتوایی که به این رمان وارد است همین تغییر حالت زینت در نگاه کمال است که از یک طرف تسویه حساب جنسی تبدیل می شود به یک مادر مومن و مهربان .
واین یعنی ضعف پیرنگ داستان و طی نشدن مراحل تغییرات و چگونگی برای شخصیتهای داستان . چیزی که در رمان طوفان دیگری درراه است به کرات پیش می آید.
فصل سوم : تگرگ
سومین فصل رمان مربوط می شود به توضیحات کمال یا همان کامی که پس از سوار و فرار از آن مجلس عروسی برای زینت ارائه می دهد.
سوال اینست: آیا جوان که از تشنگی دارد می میرد وقتی به فواره آب می رسد شروع می کند با آن فواره صحبت کردن یا سعی می کند از آن آب بچشد و خود را سیراب کند؟
بله برخلاف امر عادت وقتی کمال دستش به زینت می رسد , همان زنی که با حرکات اندامش در مجلس عروسی ولع و طمع را نه تنها بر دل مردان مجلس که بر دل زنان حاضر در جلسه هم می اندازد چگونه است که بجای آن که کام دل برگیرد وبه خواسته ی شهوانی اشت توجه کند به عقده ی سالها سختی و شکنجه روحی را جبران کند شروع می کند به تعریف وضعیت خانه و خانواده اش آنهم با حالات و روحیه ای کاملا متفاوت از آنچه زینت در فصل قبل برایمان تعریف می کند.( همان حال که کسی که چنگال هایش را در تن زینت فرو کرده)
به نظر می رسد اینجاست که تفاوت عالم واقع با عالم رمان برای سید مهدی شجاعی روشن می شود.
چرا که گویا در عالم رمان شجاعی هر اتفاقی ممکن است و پی رنگ چیزی است که با رمان این نویسنده سر سازش نداشته و نتوانسته ارتباط برقرار کند.
فصل چهارم طوفان :
در این فصل زینت ماجراها و حوادث اتفاق افتاده پس از آن مجلس عروسی را برای حاج امین توضیح می دهد. این که آن دو چگونه و به کجا فرار کردند. اینکه زینت چگونه تغییر مسیر داد و اموال و دارایی هایش را پاک کرد و چگونه کامی را برای تحصیل راهی خارج کرد.
و همه ی اینها موجب حیرت و تعجب بیشتر حاج امین می شود. چناچه زینت از ادامه تحصیل صحبت باز می ماند و طوفان دیگری را که در راه است به زمان دیگری موکول می کند.
چند نکته ای که در همین فصل به چشم می خورد و بیان آن خالی از لطف نیست اینکه :
شخصیتی که نویسنده از مش حجت بیان می کند همانگونه که در بخش اول نقد رمان بیان شد شخصیتی کاملا سکولات است . هر چند مسلمانی مومن و معتقد است و پای بند به شریعت و احکام اسلامی ولی دینی که از مش حجت سراغ داریم دین اجتماعی نیست بلکه دینی است که فردی که در آن عمده توجه به رفتار شخصی افراد است.
نکته ی دیگری دیگر اینکه شخصیت پرداری برادران زینت چیزی است که مولف گویا توجه زیادی به آن نکرده توجه زیادی به آن نکرده و فرعی بودن این سه شخصیت در داستان آن قدر کم رنگ و بی فروغ است که حتی واقعه فوت یکی از آن سه برادر که به نظر می رسد شرح و بسط آن به اهداف ضمنی مولف نزدیک است هم تحرکی برای پردازش بیشتر به این سه شخصیت نمی شود( با توجه به مشکوک بودن نوع مرگ برادر زینت می توانست عملی باشد برای تخریب رژیم پهلوی و ... که مورد توجه مولف قرار نگرفته است.)
نکته آخری هم که در این فصل به آن توجه می کنیم شخصیت پردازی خوب و دقیق و دلنیشین از آیت الله سعیدی است . نویسنده با توصیفاتی ساده و روان شخصیتی کاملا دلچسب و محترم ودلنشین از ایشان بیان می کند که جای تحصین دارد.
فصل پنجم :باران
در این فصل زاویه دید اصلی مورد توجه مولف دانای کل یا سوم شخص است . البته اگر بگوییم دانای کل بهتر و دقیقتر است .
در این فصل حاج امین در اثر سخنان زینت دچار مشکل می شود و به بیمارستان منتقل می شود . در بیمارستان مهندس سیف و دکتر معالج حاج امین تلاش زیادی می کنند تا زا طریق زینت متوجه شوند موضوع مذاکرات آن دو که منجر به بستری شدن حاج امین در بیمارستان می شود پی ببرد که با سرسختی های زینت روبرو می شوند.
چیزی که در این فصل خودنمایی می کند مصنوعی و نابجا بودن اصرارهای مهندس سیف و دکتر غیاثی است برای فهم موضوع مذاکرات حاج امین و زینت که در انتها هم متوجه آن نمی شوند.
استدلالات دکتر برای زینت و از آن مبالغه آمیز تر استدلالات زینت در عدم بیان موضوع مذاکرات چیزی است که خواننده را می آزارد و به این فضای تصنعی دامن می زند.
فصل ششم: سیل
محتوای این فصل را می توان متناسب با نام آن دانست فصلی که در آن حاج امین شروع می کند به تعریف حوادث و وقایع زندگی اش برای زینت و اینکه پس از آن شب عروسی وفرار زینت و کمال چه اتفاقی افتاد.
این فصل کتاب به نسبت فصل های پیشین آن تا حد زیادی جذاب تر و قابل قبول تر می نماید . و به نظر می رسد شخصیت پردازی که از حاج امین توسط خود او سیر تحولات شخصیتی او که پس از انقلاب رخ می دهد عامل اصلی جذاب شدن این فصل است.
نکته زیبایی که به نظرم در این فصل بر خلاف فضای عمومی ذهن مولف در رمان دیده می وشد بیان شخصیتی است خاکستری از حاج امین.
این مساله از این جهت به چشم می آید که نوع شخصیت پردازی مولف درباره ی اشخاص مختلفی است که در این رمان دیده می شوند عموما سیاه وسفید اند و چهره خاکستری کمتر در آن دیده می شود.
از جمله شخصیت های سفید در این رمان می توان به کمال ، زینت ، مش حجت ، مامان آمنه ، برادران زینت ، چمران ، آیت الله سعیدی و .... اشاره کرد.
از جمله شخصیت های سیاه هم می توان به مهندس سیف و دکتر غیاثی ، دودختری که با کمال آشنا شده ولی او را رها کردند، سرپرستاری که در بیمارستان با زینت برخورد بدی داشت و ... اشاره کرد.
جالب اینکه حتی آدمهای توی بیمارستان هم سیاه وسفید اند وعده ای طرفدار زینت اند و حامی انقلاب و عده ای هم طرفدار آن پرستار سلطنت طلب .
و خلاصه آنکه آدمهای رمان سید مهدی شجاعی به دو دسته خوب و بد تقسیم میشوند و کمتر آدم متوسط نه خوب و نه بد می توان دید.
اتفاقی که در این فصل و در باره حاج امین می افتد اینست که از او چهره خاکستری نمایان می شود و تا پیش ازاین تعریف خوبی از حاج امین در ذهنش ندارد ولی در پایان این فصل و پس از مطالعه ی دفاعیات حاج امین از حوادث و وقایعی که در زندگی برایش پیش آمده نویسنده مارا به شخصیتی خاکستری رهنمون می کند.
فصل هفتم:ابرهای متراکم
فصل هفتم مربوط است به آخرین مجادلات دکتر غیاثی و مهندس سیف با زینت.
مهندس سیف از ترس تاثیر گذاری زینت بر حاج امین دنبال اینست که موضوع مذاکرات آن دو را که منجر به بد شدن حال حاج امین شده پی ببرد ودکتر غیاثی هم از سر کنجکاوی نابجا و به بهانه اشراف بر همه ی مسایل بیمار خود به دنبال رسیدن به موضوع مذاکرات است.
در مقابل زینت هر دوی آن ها را مخاطب قرار می دهد و با کنجکاوی منفی خواندن تلاش آن دو ، آنها را به صبر دعوت می کند و می گوید بزودی حاج امین خود ، موضوع را به شما خواهد گفت.
فصل هشتم : رگبار پراکنده
این فصل هشتمین فصل کتاب محسوب می شود و پرحجم ترین فصل است و حدود یکصدو سی صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است .
فصلی که در ابتدا مخاطب را با خود همراه می کند وقبل از رسیدن به نتیجه آن برای مخاطب تبدیل می شود به خبری که برای فهم پایان قصه چاره ای جز نشستن پای آن نیتس و به زعم من همراهی خواننده در این فصل دو دلیل دارد اول رسیدن به پایان قصه که از رهگذر این فصل باید به آن رسید و دیگر رمزگشایی ها یی که در این درباره ی شخصیت ها وبعضی حوادث اتفاق می افتد.
فصل نهم : طوفان دیگر
در نهمین فصل از کتاب حاج امین پس از مطالعه نامه هایی که زینت به او داده اتس به سمت منزل زینت حرکت می کند تا ادامه ماجرا را از زبان او بشنود.
نکته ای که اتفاق می افتد در این فصل یا بهتر بگوییم مشخص می شود اینکه حاج امین مهند سیف را در مطالعه نامه ها شریک می کند. سیف هم با این اعتماد سازی زمینه را مناسب می بیند که اسرار مگوی خود را برای حاج امین بازگو کند. اینکه مدرک مهندسی اش از انگلیس نیست و اینک پدر و مادرش در خارج فوت نکرده اندو ...
سرعت داستان در این فصل تندتر است وسریع . شاید علت آن این باشد که بلافاصله پس از نامه ها قرار گرفته است .(قالب نامه نگاری از جمله قالب های ادبی است که به دلیل مختصات خاص آن یعنی رو در رو نبودن طرفین قصه از سرعت کمتری نسبت به سایر قالبهای ادبی برخوردار است.)
فصل دهم:رنگین کمان
فصل دهم با عنوان رنگین کمان پایانی بروایت زندگی کمال است و حسن ختامی بروند کلی داستان است. در این فصل زینت پایان قصه ی کمال را برای حاج امین تعریف می کند.
اینکه کمال پس از مجروح شدن به تهران منتقل می شود و در بیمارستان بستری شده و مورد معالجات و نگهداری ویژه قرار می گیرد . ولی پس از عمل جراحی عفونت کرده و در فضایی قرنطینه می شود.
در نهایت هم بر اثر همان جراحات و مشکلات جسمی به شهادت می رسد.
فضای معنوی حاکم بر این فصل شاید برای مخاطب عامی و عوام کمی سنگین باشد ولی برای مخاطبانی که با فرهنگ ایثار و شهادت آشنایی داشته باشند از این فصل استفاده می کنند.
در این فصل زینت از جزئیاتی که در روزهای بستری بودن و شب شهادت کمال برای آندو پیش می آید برای حاج امین تعریف می کند.
از دعوایی که زینت با یکی از کارکنان بیمارستان دارد و سپس واکنش دیگران به آن دعوا.
شایدبتوان فضای کلی حاکم بر این در بیمارستان را به فضای کلی جامعه ایران پس از جنگ تحمیلی دانست. واکنشهایی که مردم جامعه به مفاهیمی چون دفاع و شهادت و ... دارند که هم موافقانی دارد و هم مخالفانی.
سرعت داستان بیشتر و انگیزه مضاعف داستان را پیگیری کند هر چند در اوایل این فصل برای مخاطب کشف می شود که کمال به شهادت رسیده است.
همین پایان داستان با شهادت کمال چیزی است که با توجه به مقدمات آن (یعنی جایگاه رفیع کمال در بهشت بواسطه ی شهادت ) مخاطب را به رضایت می رساند. ولی رضایت هیچ گاه به معنی هیچی شدن داستان نیست .
چرا که در آن صورت باید حاج امین کمال خود را زنده می یافت و او را در آغوش گرفته گریه می کرد و سپس برای او آستین بالا میزد و خلاصه به شیوه متفاوت و عامه پسند داستان تمام می شد.
در حالی که پایان مولف برای داستان چنین نیست و بلکه ترکیبی است از دو حس تلخ وشیرین.
تلخ به واسطه ی از دست دادن کمال و فوت او و شیرین بواسطه ی اطمینان از سعادت مند شدن وعاقبت بخیری که برای کمال پیش آمده است و عروج او به مرحله ای از قرب خداوند که در داستان بیان شده است.
و این هنر نویسنده است که داستان را در عین حال که به شیوه شاد و خوشحال کننده تمام نمی کند با حالی به پایان می رساند که خواننده از وضعیت فعلی شخص اول داستان ( کمال) رضایت تام و تمام پیدا می کند.